صفحه نخست | آرشيو مطالب | ارتباط با ما | آر اس اس | طراح قالب

 :: صفحه نخست

 :: آرشيو مطالب

 :: ارتباط با ما

 :: پروفايل مدير وبلاگ

 :: آر اس اس

 :: طراح قالب


:: خاطرات يه شيطون بلا
:: كيميا
:: احساس دوست داشتن
:: انتظار
:: هرچي شمابخواين
:: ♥LOVE♥
:: قاصدك
:: دادگاه عقل
:: فقط عـــــ کــــــ ســــ داریم اینجـــا ღ♥ღ NiloOfar ღ♥ღ
:: ★ّّّ♥کره ی دوست داشتنی من♥나는 한국을 사랑♥ّّّ★
:: (●̮̮̃•̃)♥..LØиЄLҰ βØҰ..♥(●̮̮̃•̃)
:: قالب هاي مژگان
:: الناز و امير
:: میرزا پشمک الدین گل کلمیان__ننه شاه منیر
:: نقطه اوج احساس ايرانی در صداي مجتبي شريف
:: ♥Alone Boy♥
:: ♂♥♀قالب های عاشـ . ـقونه جوجو و شوشو♂♥♀
:: بچه هاي شهرك كاروان
:: عاشقانه های حانا
:: ضدپسررررررر فشن....
:: ▇▇ زنگ تفریح ▇▇
:: دخترك تنها
:: دخمل پگولي
:: ضد شيطان پرستي
:: سرگرمي وتفريحي
:: !!entertainment!!


a target="_blank" href=" http://lonelyboy021.blogfa.com/" >(●̮̮̃•̃)♥..LØиЄLҰ βØҰ..♥(●̮̮̃•̃)
(●̮̮̃•̃)♥..LØиЄLҰ βØҰ..♥(●̮̮̃•̃)

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آیکـُن های ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

 کیمیـــا





:: اعتمادبه نفس جنسی در دختران و پسران
:: شب زفاف وپیچیدگی ان برای زنان
تمام لينکها


آ Monthly Archive

:: هفته سوم شهریور 1391
:: هفته دوم شهریور 1391
:: هفته اوّل شهریور 1391
:: هفته چهارم مرداد 1391
:: هفته سوم مرداد 1391
:: هفته سوم تیر 1391
:: هفته دوم تیر 1391
:: هفته چهارم خرداد 1391

داستان سارا...

 دونه هاي برف هنوز به سطح چايي داغش نرسده ، آب ميشد . انقدر صبور بود كه دوست داشت چاييش رو با همون دونه هاي برف خنك كنه. ديگه براي دست فروش دوره گرد شده بود عادت ، كه سارا رو ساعت 2 سر كوچه ي محمدي كنار تير چراغ برق ببينه . سارا عادت داشت تو پاييز و زمستون هميشه بعد از مدرسه چايي بخره و در حالي كه به گلدسته هاي مسجد نگاه ميكنه ، اون رو با آرامش بخوره. پيرمرد دست فروش سارا رو مثل دختر خودش دوست داشت.هميشه وقتي سارا رو از دور ميديد زود تر از رسيدن سارا به چرخش ، چايي رو براي اون آماده مي كرد. سارا معدل بالايي داشت سال سوم دبيرستان بود، رشته ي رياضي.از يه خانواده متوسط ، هميشه دختر تو داري بود ، كمتر با كسي حرف ميزد.هيچ كس غير از خودش و خدا نمودونست تو دل سارا چي ميگذره.سارا دختري زيبا بود.صورتي كشيده و لاغر اندام.ساده و شيك پوش بود. حجاب رو دوست داشت ولي از چادر بدش مي اومد . بعضي ها فكر ميكردن اون ديوونس . اما تو دل ساراي داستان ما غوغايي به پا بود. . هميشه يه حس بد باهاش بود...دوست داشت با صبوريش مبارزه كنه اما...شب ها كه رو تختش دراز مي كشيد قبل از خواب ، دفتر خاطراتشو ورق ميزد... هميشه با ديدن صفحه هاي دفترش تو دلش ترس به وجود ميومد.آخه ساراي داستان ما عاشق بود.عاشق كسي كه سالها اون رو ميشناخت...هم بازي دوران بچه گيش بود. امير ، كلمه اي بود كه هميشه تو ذهنش تازگي داشت.سالي 3 يا 4 بار بيشتر اون رو نميديد. امير پسر دايي سارا بود. امير پسري خوشگل و خوش هيكل ؛ بدني تو پُر ، صورتي مهربون و صدايي زيبا داشت، او يك سال از سارا بزرگتر بود... البته تمام صفات امير ، فقط به چشم سارا قشنگ بود... وقتي چشمش به تاريخ ثبت شده پايين خاطراتش مي افتاد، هول ميكرد. آخه سارا 5 سال بود كه عاشق امير بود. اما حيف كه اين دل صاف و ساده ي اون اجازه نمي داد كه اين موضوع رو با كسي ، حتي خود امير ، بيان كنه. 13 بدر هر سال امير با خانواده ي خود و خانواده ي عمه با هم بودن.هر وقت سارا تصميم مي گرفت كه موضوع رو به امير بگه ، مسئله اي پيش مي اومد. امير اصلا تو فكر اين چيزها نبود. هميشه با سارا شوخي مي كرد . با هم بازي مي كردن. سارا بيشتر موقع ها از خدا مي خواست كه تو دل امير اين موضوع رو بندازه ... اما دعا هاي اون به نتيجه نمي رسيد... يك روز عزمش رو جزم كرد ... با خودش فكر كرد... ساعتها كنار تختش نشسته بود... و به گلي كه 13 بدر سال پيش امير بهش داده بود و سارا چسبونده بود به دفترش‌، اون رو نگاه مي كرد. يك آن يه فكر به سرش زد... كاغذ برداشت... 2 بيت شعر عاشقانه نوشت... با يه مجله معتبر تماس گرفت تمام كارها رو انجام داد تا 2 بيت شعرش رو از طريق مجله تقديم كنه به پسر داييش امير . با دختر خاله اش تماس گرفت و موضوع رو سير تا پياز براش تعريف كرد... و بهش گفت كه به امير بگه مجله فلان روز رو بخره و بخونه.!!! تا چند روز سارا تو پوست خودش نمي گنجيد ... وقتي از مدرسه بر ميگشت يدونه چايي رو كه مي خريد نصفه مي خورد و با عجله مي رفت ! تا حالا 3 تا دفتر 200 برگ پر كرده بود از شعر و خاطره كه تو هر صفحه اش بجاي كلمه امير از كلمه ي ( اون ) استفاده كرده بود چون ميترسيد مادرش رازش رو بفهمه!. خونه ي امير... ... تلفن زنگ ميزنه ... اون يكي دختر عمه ي امير هست ( دختر خاله سارا ) امير رو متقاعد مي كنه كه مجله رو بخره... اما امير سِمج ميشه... دختر عمه مجبور ميشه راز چند ساله ي دختر خالش سارا رو براي پسر داييش تعريف كنه... امير مات و مبهوت مونده... آب دهنش رو بسختي پايين ميده... عرق سرد رو پيشونيش موج ميزنه... تمام رفتار هايي رو كه با سارا انجام داده بود رو براي چند ثانيه مثل باد از ذهنش عبور مي ده... متوجه ميشه كه با كاراش آتيش عشق سارا رو زياد مي كرده بدون اينكه خودش متوجه بشه. امير كارش ميكس تصاوير بود... هميشه روي عكس هاي جديدش آهنگ هاي قشنگ مي گذاشت... حتي اين آخرها يه كليپ ويدويي از خودش تهيه كرده بود ... امير تازه فهميده بود كه چرا وقتي سارا مياد پيشش ، همش ميگه من از آهنگ هايي كه ميگذاري رو ميكسات خوشم مياد...!!! امير از اون روز فكرش تغيير ميكنه... اما چه فايده... هر چقدر با خودش فكر كرد كه شايد بتونه يه حس جديد به سارا پيدا كنه... باز نتونست همش سارا رو به چشم بچه گي نگاش ميكرد... اما سارا بزرگ شده بود ... براي خودش خانومي بود... امير نتونست با خودش كنار بياد... تصميمش رو گرفته بود. ته دل امير مي گفت كه سارا رو دوست داره ... اون هم نه كم ،خيلي زياد... اما دوست داشتن اون با دوست داشتن سارا زمين تا آسمون فرق مي كرد. زمستون تموم شد... 13 بدر طبق رسم هر سال فرا رسيد . سارا خوشحال از اينكه باز ميتونه صورت ناز امير رو ببينه... تو پوست خودش نمي گنجيد.با تمام خوش گذروني هاي 13 بدر ... اون روز به پايان رسيده بود.  سارا نمي دونست كه امير ماجراي عاشق شدنش رو ميدونه اما امير مي دونست و به روي خودش نياورد. شب فرا رسيده بود ... ماشين پدر امير جا براي نشستن نداشت. امير از اينكه يه فرصت خوب پيدا كرده تا با سارا صحبت كنه خوشحال بود. امير و سارا پشت ماشين دو نفري تنها نشستن.. پدر و مادر سارا هم جلو. امير طبق شوخي هاي هميشگيش دست سارا رو گذاشت رو زانوي خودش ، و يه عكس از ناخون هاي سارا گرفت. وقتي امير اين حركت رو انجام داد براي اولين بار تو دلش خالي شد... قلبش شروع كرد به تپش شديد كرد... ياد حرفاي پشت تلفن اون يكي دختر عمه اش افتاد... هوا خنك بود ... اما امير خيس عرق. امير اينبار دستش رو گذاشت رو دست سارا ( دست سارا هنوز رو زانوهاي امير بود ) دوباره عكس گرفت... سارا كه هميشه با بوي تن امير دست و پاشو گم مي كرد ... اينبار از گرماي وجود امير كه از دستهاش به دستش مي رسيد هيجان زده شده بود. قلب كوچولوي سارا مثل گنجيشك داشت به سرعت مي تپيد. امير ديگه دستش رو از رو دست سارا جدا نكرد. دست سارا رو گرفت و آروم نوازش مي كرد . امير نمي دونست مغلوب عشق شده يا شهوت.دستاي هردوشون خيس عرق بود ... سكوتي سنگين فضاي ماشين رو پر كرده بود... باد خنكي كه از پنجره ي ماشين به صورت اين دو ميزد آرامش رو همراه با ترس تو وجودشون به نوازش در مي اورد. ناگهان امير به طرف گوش سارا رفت و آروم با همون صداي گرمش به سارا گفت : منو دوست داري ؟ سارا با شنيدن اين جمله شُكه شده بود... امير دوباره پرسيد... منو دوست داري... سارا كه داشت به سكوت بي آلايش جاده نگاه مي كرد ديگه نمي تونست جلوي بغضِشو بگيره ... لبهاشو ميون دندوناش گذاشته بود صداي فريادِ بغضش رو با فشار دندوناش ، رو لبهاش ، خالي مي كرد، ... برگشت... به صورت امير نگاه كرد... اشكاش دونه دونه از گونه هاش جاري بود... هيچ حركتي انجام نميداد... ميترسيد فرياد بزنه ... صداي حِق حِقشو مي شد شنيد... لبهاشو از بين دندوناش آزاد كرد چشماشو بست ... نگاه امير به لبهاش افتاد... از رو لباش خون ميومد... امير هنوز نمي دونست عشق بود يا شهوت... اما سراسر وجود سارا عشق بود...امير دست سارا رو كنار زد ... چونه ي سارا رو گرفت... صورتش رو به صورت سارا نزديك كرد... اميرخون هاي روي لبهاي سارا رو با وجود خودش تقسيم كرد... سارا باز نتونست جلوي خودش رو بگيره ... سارا دهانشو رو ... روي دهان امير قفل كرد... و شروع به گريه كرد ... سارا نمی خواست كسي متوجه گريه كردنش بشه... بعد از لحظاتي سارا آروم صورتشو كنار كشيد... ديد دهان امير پر از خونه... امير دستمالي بر داشت و اول صورت سارا ، و بعد صورت خودش رو تميز كرد... سارا دستمال خوني را گرفت .. درون كيفش گذاشت...سكوت پاسخ اون دو بود... سكوت... سكوت... سكوت... دو ماشين به جايي رسيدن كه بايد از هم جدا ميشدن... امير ديد كه ماشين خودشون جا نداره... پيشنهاد داد ... مادر من فردا خودم ميام .. امشب ميرم خونه عمه مي خوابم ، فردا ميام... امير دوباره درون ماشين نشست... بعد از خداحافظي با پدر و مادر ، رهسپار خونه ي عمه شد.امير و سارا همچنان با سكوت حرفهاشون و ميزدن... همه خسته بودن... امير تو اتاق سارا بود... با هم كمي حرف زدن... امير نزديك سارا شد... سارا مانتوش رو دراورده بود... يك تي شرت سرخ آبي پوشيده بود ... امير سوال كرد: از كي به من علاقه پيدا كردي... از كي هست كه منو دوست داري... امير همين طوري سئوالاتش رو مي پرسيد ... هردو منطقي جواب همديگر رو مي دادن... تا اينكه حرفاشون رسيد به كارهايي كه تو ماشين كردن و حس هايي كه بين خودشون داشتن... باز اون حس عجيب امير رو گرفت... سارا به صورت امير نگاه نميكرد ، بيشتر مواقع سرش پايين بود . اما امير نقطه به نقطه وجود اون رو با احساس مي پاييد. سارا بلند شد.. رفت سمت كمدش... چنتا دفتر آورد ... همون دفتر هاي 200 برگ بود... به امير نشون داد... همينطور كه امير بدون ملاحظه اون همه نوشته ها رو ورق ميزد ، ناگهان چشمش به يك گل افتاد كه با چسب به طرز قشنگي به دفتر چسبيده بود. . . گل براش آشنا بود... همون گلي كه 13 بدر اون سال به او داده بود... امير سرش رو بالا كرد ، به چشماي سارا نگاه كرد، آروم و خيلي دلنشين و با گرماي خيلي خاصي كه تو لحن صداش بود به سارا گفت ..... دوستت دارم...... (اين اولين بار بود كه امير به سارا اين جمله رو گفت) امير دستاشو آروم باز كرد و سارا رو به آغوش خودش دعوت كرد .... سارا رو بغل كرد... صورتش رو به صورت سارا چسبوند... سارا كه نمي دونست بايد چي كار كنه... چشماشو بست وآروم هر كاري كه امير مي كرد رو با تعجب نگاه مي كرد . دستاشو برد سمت موهاي امير...انگشتاشو برد لاي موهاش... هردوتاشون صداي قلبشون رو ميشنيدن...امير سرش رو گذاشت رو شونه هاي سارا و و قطره ها اشك از چشمانش جاري شد... تي شرت سرخ آبي سارا با اشك هاي امير رنك دريا به خودش گرفته بود ... رنگ اتاق سارا آبي آسماني بود... تخت سارا آبي نفتي با ستاره هاي سفيد...و آبا‍ژوري با رنگ سفيد آبي كه فضايي رويايي به اتاق داده بودن... امير آتش عشقي كه از دستهاي سارا به روي پوست خودش احساس مي كرد رو دوست نداشت با هيچ چيز عوض كنه ...،... تو ذهن هر دوشون ستاره هاي رو تخت به پرواز دراومدن ... امير سارا را رو تو بغل خودش مي فشرد ، ديگه دوست نداشت از عشق خودش دور بشه ... از سقف اتاق فرشته ها به استقبال اين دو فرشته اومدن و با چوب دستي هاي طلايي خودشون ، افشانه هاي رنگي رو ، روي اون دو مي ريختن... گل هاي رز سفيد از كنار تخت سارا شروع به رشد كردن .... سارا چشم هاشو باز كرد ... خودشو تو گلستان ديد . آرزو كرد كه اين صحنه هيچ وقت تموم نشه ... سارا دستهاشو برد به پشت امير ... از شونه هاش گرفت ... دوست داشت كه امير رو با وجود خودش يكي كنه...سارا ديگه اون ساراي خجالتي نبود... گل هاي رز قرمز هم شروع به رشد كردن... چشمهاشون بسته بود ... سارا كه ناخن هاش رو به رنگ تي شرتش ، يعني همون سرخ آبي درآورده بود ، اون ها رو محكم به پشت امير مي كشيد... سارا دوست داشت تمام وجود امير رو حس كنه...، ناخن هاشو با عشق تمام به تن امير مي كشيد ... امير دونه هاي عرق رو كه از شونه هاش به پايين سرازير مي شدن رو حس مي كرد ... اما فرشته هاي بالاي سر اونا ميديدن كه خون از پشت امير جاري شده ... ديگه هر دو كامل مست عشق بودن.... ...ثانيه ها رو از دست نمي دادند اين كار ادامه داشت ؛سرعت پرواز فرشته ها بالا سر اين دو زياد شده بود... فرشته ها براشون به سرعت دست مي زدن... عشق اين دو تمام اجسام دور و برشون رو تحت شعاع قرار داده بود ... حتي چرخش عقربه هاي ساعت خيلي تند تر از هميشه شده بود...و حتي دماسنج اتاق سارا هم تحت تاثير حرارت اين دو قرار داشت و درجه ي 100 رو نشون مي داد... . امير ، با حرارتي خاص آروم به سارا مي گفت دوستت دارم... دوستت دارم......تو همين جملات بود كه هردوشون چشمانشون رو بستند و به خواب لذيذي فرو رفتند. سرعت گذر ثانيه ها به حالت عادي برگشت... دماي اتاق رو به كاهش رفت و سكوتي پر معني فضاي اتاق رو از خودش پر كرد. 1 هفته بعد امير ديگه مي دونست كه واقعا عاشق سارا شده ... موضوع رو با مادرش درميون گذاشت.مادر قبول كرد. مادرش ، سارا رو خيلي دوست داشت. و زود قضيه خواستگاري رو راه انداخت . قرار عقد كنون رو گذاشتن بعد از گذراندن خدمت سربازي امير. .... سارا وارد دوره پيش دانشگاهي شد... هميشه خوشحال بود اما يه ترس هميشگي باحاش بود... همش فكر ميكرد امير رو از دست ميده ... اما وقتي به درگاه خداوند گريه مي كرد كمي آروم مي شد. 84/8/18 امير به سربازي رفت .روزهاي پر نشاطي براي سارا بود. خانواده ي امير خونه ي خودشون رو نزديك مدرسه ي سارا ينا بردن... و در اون جا يك خونه رهن كردن . روز هاي سرد زمستون نزديك شد... دي ماه فرا رسيد ... خدمت امير عاشق شده ي ما كنار مرز افغانستان بود . با شروع شدن زمستون، سارا رو دلشوره ي عجيبي فرا گرفت . اين دل شوره وقتي بيشتر ميشد كه از كنار چرخ پيرمرد مهربون رد مي شد. اما با خريدن يك عدد چايي و خوردن اون كمي آروم مي شد. اواسط دي ماه بود ... سارا خيلي دل تنگ شده بود... نمي دونست چرا از اين زمستون بدش مياد...هميشه دلهره داشت تا اين كه رسيد به شب كه اصلا خوابش نبرد و تا صبح بيدار بود... او منتظر بود ... منتظر امير.. منتظر عشقش... به مدرسه رفت اسم امير از ذهنش بيرون نمي رفت .. آخه امير قرار بود بياد مرخصي.سارا خيلي دلشوره داشت... تا حدي دلهره و دلشوره ي اون زياد شده بود كه سر كلاساش چند بار حالش بهم خورد... ساعات كلاس بكندي مي گذشت... و آخرين زنگ كلاس به گوش سارا رسيد... كيف و كتابش رو به سرعت جمع كرد...برف زمستوني زمين رو سفيد پوش كرده بود . از مدرسه خارج شد ، اين آخرين بار بود كه صداي خداحافظي سارا تو مدرسه مي پيچيد. به طرف پير مرد مهربون رفت... پير مرد لبخند هميشگيش به لباش نبود .. برف به شدت مي باريد.برف روي سپيدي موي صورت پير مرد يخ زده بود... موژه هاي سارا با رنگ برف التهاب قشنگي رو به خودش گرفته بود... سارا با تعجب به پير مرد سلام داد ... جوابي نشنيد... پير مرد چاي رو به او تعارف زد... اين آخرين چايي بود كه پير مرد مي فروخت ... سارا پرسيد : پدر جان چرا ناراحتي؟... تمام وجود سارا پر از ترس بود... تو اون هواي سرد از گرما احساس خفگي مي كرد. پير مرد جواب داد... منتظر پسرم بودم. اون تنها نون آور خونه بود . پسرم رو فرستادم سربازي اما... صداي پير مرد مي لرزيد... قلب سارا از شدت تپشهاي فراوان... درد گرفته بود... سارا پرسيد: اما چي... ؟ پيرمرد مي خواست بگه... اشكِ چشمهاي پير مرد جاري شد...اشك هاي اون ، يخ هاي روي موهاي سفيد صورتش رو آب مي كرد و به طرف پايين سرازير مي كرد... سارا به زحمت روي پاهاش ايستاده بود... اين دفعه با صدايي لرزان دوباره پرسيد:پدر جان مگه چي شده ؟ پير مرد جواب داد... شهيد شد.... سارا باشنيدن اين كلمه به تير چراغ برق تكيه داد هنوز چايي تو دستش بود... پير مرد يه عكس بهش نشون داد... گفت: اين پسر منه... سارا با نگاه اول به عكس پسرش ... ديگه جرأت نكرد به فرد كناريش نگاه كنه ... دلشوره ي سارا خيلي زياد شده بود...عكس رو بر گردوند .. مي خواست گريه كنه...دوست داشت داد بزنه... كه اي خدا...نكنه امير من... خدا جون امير من... خداي مهربون امير من.... اي خدا من امير رو دوست دارم... از من نگيريش... من طاقت ندارم... خدا جون مي دونم چقدر بزرگي... پير مرد بدون گرفتن پول از سارا ، به راه افتاد ... سارا تو دلش دعا مي كرد... به خدا التماس مي كرد... انگار مي دونست چه اتفاقي افتاده ... دست و پاهاش خيلي مي لرزيد... خدا رو به همون برفش قسم داد ... سارا چشم هاشو بست ... امير رو حس ميكرد... صورتش رو ، رو به آسمون كرد... همون فرشته هاي توي اتاقش رو ديد. فرشتها براش دست ميزدن... اشك سارا روي گونه هاش كه از سرما سرخ شده بودن سرازير شده بود ... بوي امير رو حس كرد... اما احساس خوبي نبود... اون حس عجيب بهش دست داد... امير رو نزديك خودش احساس ميكرد... بوي گل هاي رز سفيد و قرمز كه براش خيلي آشنا بود دوباره به مشامش رسيد... اما چند لحظه طول نكشيد ... آروم چشمهاشو باز كرد.. خودش رو ميون برف ها ديد ... خبري از پير مرد نبود. انگار خواب ميديد... دوست داشت از اون محلكه فرار كنه... اما يه صدا آشنا به گوشش رسيد... صدايي كه خيلي دوست داشت... صدايي كه سالها به يادش زندگي كرده بود... صداي امير بود ... اما به دور و برش نگاه كرد.. كسي نبود... صدا بهش مي گفت بيا... بيا... سارا با من بيا... منتظرتم...بيا... سارا با چشمهايي گريان شروع به دويدن كرد ... دوست داشت چايي توي دستش رو براي امير ببره... همين طور مي دويد... كوچه ي دوم رو پيچيد... با چشماني پُر از اشك ، دوان دوان وارد كوچه شد... ناگهان ايستاد... سيل جمعيت رو ديد كه با گفتن لا الا اله الله به سمت خونه ي جديد اميرينا در حال حركت بودن... دونه هاي برف... سطح چايي يخ زده اش رو پُر كردن ... چايي از دستش افتاد... ديگه سارا متوجه شده بود كه دلشوره و دل نگراني تمام اين سالها به خاطر چي بود... بغض گلويش رو داشت ميفشرد ... اشكهاي چشمش مجال ديدن نميدان... به زانو روي برف ها نشست و از ته دل فرياد زد.... خدا ... خيلي بي رحمي... خيلي نامردي... تو هيچ كس رو دوست نداري... هيچ كس... آخه چرا... چرا امير من... مگه ما مثل همه دل نداشتيم... مگه تو نديدي ما عاشق بوديم...چرا زندگيمون رو خراب كردي... اي خداااا... چشمهاشو بست... همون چشم هايي كه يك روز با عشق به صورت امير نگاه مي كرد همون چشم هايي كه يك روز براي پاسخ به عشقش ، گريه كرد... آروم چشم ها رو بست ، رو برف ها دراز كشد... يه حس خوب پيدا كرده بود... مردم دور اون جمع شده بودن... برف هاي دورش شروع به آب شدن كردن، آروم آروم گل هاي رز سفيد كنارش شروع به رشد كردن ... مردم فقط نظاره گر بودن... سارا ديگه اون دلهره رو نداشت... يه حس عجيب داشت... چشمهاشو باز كرد يه جفت كفش جلوش ديد... بلند شد... نشست ... يه مرد چونه اش رو گرفت و بلند كرد .. سارا نگاه كرد... بغض ديرينش تركيد ... هم مي خنديد هم گريه ميكرد ... اون مرد... امير بود ... بغلش كرد ... بعد از دقايقي دست هم ديگر رو گرفتند و با هم شروع به راه رفتن كردن... سارا به روبرو نگاه كرد پير مرد رو ديد كنار پسرش ايستاده ... پير مرد دوباره مي خنديد... امير به سارا با عشق تمام نگاه كرد و گفت: خدا منتظر ماست. و هر دو به سوي آسمان پرواز كردند... اين بود لحظه هاي ناب عاشقي . . . دو بيت شعر سارا هيچ وقت در مجله چاپ نشد. فرشته ها از اول عاشقي سارا با اون بودن تا اينكه ...عروسي سارا و امير با هزاران هزار فرشته نزد خدا برگزار شد ... خداوند هديه ي خودش رو تقديم اونا كرده بود...  


نوشته شده توسط Miss Mahsa در سه شنبه بیستم تیر 1391


مطالب پيشين

::
:: بابای..
:: بغض...
::
::
:: دلم تنگ شده واسه...
:: ...Welcom to Alone Girl Web
:: تقديم به همه شما که عشق را با صداقت همراه کرديد و ميکنيد.
:: مهتاب تنها..
:: داستان سارا...
:: اوج احساس عشق...
:: سوختن
:: توقف

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by meslemah75
This Themplate By salitem.blogfa.Com